بیمار ان عشقم که رسیدن به او رسیدن به رویاست و ترنم نگاهش تجلی دنیا ... .!!!
استادش در جوابش گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را برایم بیاور اما در هنگام عبور
از گندم زار به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!!!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تری میدیدم و به امید پیدا کردن
پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم اما هیچ ندیدم.
استاد گفت عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو بلندترین درخت را بیاور اما بیاد داشته باش
که باز هم نمیتوانی به عقب برگردی.
شااگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت
استاد پرسید که شاگرد را چه شد ؟
و او در جواب استاد گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
ترسیدم که اگر جلوتر بروم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین.
عشق شوری بی پایان و بی انتهاست و ازدواج انتهای جاده عشق.

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:
میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای
زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد :
از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد. اما
کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه ؟ کودک گفت :
اما اینجا در بهشت هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند . خداوند
لبخند زد و گفت :
فرشته تو هر روز برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی
کرد و شاد خواهی بود .کودک ادامه داد :
من چطور میتوانم بفهممم مردم چه میگویندوقتی حتی زبان آنها را نمیدانم.
خداوند گفت :
فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت :
وقتی میخواهم با شما صحبت کنم...؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت :
فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت:
فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت.گرچه
من همیشه در کنار تو خواهم بود.
کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند اما به ارامی یک سوال دیگر از خدا پرسید:
خدایا اگر من باید همین الان بروم نام فرشته ام را به من بگو؟!
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد اما تو براحتی میتوانی او را مادر صدا کنی .....
آیا تا بحال از مهربانترین فرشته روی زمین که خدا برای ما قرار داده تشکر کرده ایم ..........
متشکرم مادر

ای رویای اسمانیم
ای ققنوس برخواسته از خاکستر عشقم
و
ای شبنم نشسته بر گلبرگ زندگیم با تو هستم
نرو ..............
نرو تا دنیایم با تو روشن شودو قلبم با تو بتپد
مرغ دلم سالهاست اسیرستو ملول و زبان تن خجول از ابراز عشق
از عقلم سراسر انکارستو از قلبم سراسر اسرار
اما اکنون میگویم که دوستت دارم
تو را میخواهم
نه از سر هوس بلکه از سر عشق
پس نرو و با من باش با من باش با من باش ....
دوستت دارم
رفتم مرا ببخش و مگو وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده است
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو که چرا رفت ،سنگ بود
عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آسوده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
میخواست که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدو به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که بسی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت تلخی گریستم
نادان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم
(فروغ )
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردنند :شادی غم غرور و عشق و ....
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساکنین جزیره قایقهایشان ررا آماده و جزیره را ترک کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود .
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت :(ایا می توانم با تو همسفر شوم ؟
ثروت گفت نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ÷س عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راحی مکان امنی بود کمک خواست غرور گفت نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .
غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بیایم .
غم با صدای حزن آلود گفت آه ای عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم عشق این بار یه سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده گفت بیا ای عشق من تو. را خواهم برد .
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت وجزیره را ترک کرد وقتی به خشکی رسیدند پیر مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید آن پیر مرد که بو ؟علم پاسخ داد زمان عشق با تعجب گفت زمان؟اما چرا او به من کمک کرد ؟علم لبخندی خردمندانه زد و گفت زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .
خدایا پر از یاد توام بشنو صدایم غریب از هر رفیق و آشنایم
ز داغ سروهای سبز آزاد شکسته بغض گل در گریه هایم
خدایا آتش عصیانم امشب سرود روشن بارانم امشب
به دریای غزل بی خویش خاموش پر از موجم دل طوفانم امشب
خدایا دفتر ناخواندهام من ز راه یک سفر جا مانده ام من
ز دشت لاله های پرپر عشق زمستان تا بهاران مانده ام من
به اشک عاشقان خسته سوگند به قلب شیشه بشکسته سوگند
به اشک سوگواران جدایی دلی بی کینه ودریایی ام ده
دلی زخمی تر از داغ عزیزان به رنگ لاله صحرایی ام ده
خدایا عمر گل عمر حباب است اسیر باد یا نقشی در آب است
در این فرصت مرا با خویش مگذار مرا دریاب که این دریا سراب است
آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟
برای چه نمی گوییم
150 سال یا 100 سال ؟؟؟
در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران سال کبیسه
را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یکروز اضافه کنند (که
البته اضافه هم می کردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا
بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی
داد تا این جشن ها را دوباره ببینند، به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان
بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا
آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی
نهایت زیبا درآمد. که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی
دوستاني همه از دم ناباب و خدايي که مرا کرده جواب.
اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره!
خوب ميفهمم سهم آينده من بيکاريست من نميدانم که چرا ميگويند:
مرد تاجر خوب است و مهندس بيکار وچرا در وسط سفره ما مدرک نيست!
(چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد) بايد از آدم دانا ترسيد!
بايد از قيمت دانش ناليد!
وبه آنها فهماند که من اينجا فهم را فهميدم من به گور پدر علم و هنر خندیدم .
http://www.megaupload.com/?d=Y6F67Q7W
پندهای عقل دوراندیش را,
من پذیرفتم که عشق افسانه است,
این دل دردآشنا دیوانه است,
می روم شاید فراموشت کنم,
با فراموشی هم آغوشت کنم,
میروم از رفتنم دلشاد باش,
از عذاب دیدنم آزاد باش,
گرچه تو تنهاتر از من می روی,
آرزو دارم تو هم عاشق شوی,
آرزو دارم بفهمی درد را ,
تلخی برخورد های سرد را.....

بي وضو در کوچه ي ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود ...
فارغ از جام الستش کرده بود ...
گفت يارب از چه خوارم کرده اي؟
بر صليب عشق دارم کرده اي ...
خسته ام زين عشق دل خونم مکن...
من که مجنونم تو مجنونم مکن...
مرد اين بازيچه ديگر نيستم...
اين تو و ليلاي تو ...
من نيستم گفت اي ديوانه ليلايت منم.
در رگت پنهان و پيدايت منم...
سالها با جور ليلا ساختي ...
من کنارت بودم و نشناختي


به تو ....
که در گلوگیرترین لحظات دل آشوب من.
برگزیده ترین الهام مشاعرم هستی
در عصری که مادیانی ناشزه دم از اختلاف سلیقه می زند
و خروش بی محل زندگی دم از نظم
تو اوج تفاهم هستی
در عصر غوکهای ابو عطا خوان.
تو پر آوازه ترین ترانه من هستی
در عصر تکرار جبرانه روزگار.
تو یکتا بسامد دلپذیر من هستی
در عصر زبر و خشن کنایه ها.
تو ململی . تافته ی جدا بافته هستی
در عصری که همگان ملیتی رنگارنگ دارند.
ملیت تو زمینی است
نه فقط آن! آسمانی هستی
در عصری که دو روی سکه گفتگویی دو پهلو دارند.
تو ایهامی عاشقانه هستی
در عصر عصیان میمیک صورتها.
تو یگانه لبخند راستین بر لبان دلتنگی هستی
در این عصر سرد و سنگین . عصر سر در گمی ...
تو هنجاری !
تو اکتفایی ساده به یک عصرانه هستی
تو . آرزو ....
اما به راستی چگونه هستی ؟!
گزیده ای از: پنجره روشن اتاق من از پونه قلی زاده
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تااو را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب:
سر راهت به کوی او سلام من رسان وگو که او را دوست می دارم
ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان راه بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند!!!
سالها می آید از دنبال هم، ما نبودیم آه هرگز مال هم.گم شدی در برگهای بازیم، چرخ را کردی به مهرت قاضیم.تا بفهمیم آخر پاییز را، مرگ میچیند به دقت میز را.آخرین برگ منی بیبی درد، لطف کن اینبار دیگر بر نگرد.آه بر تابوتهای له شده، وای بر شاهتوتهایی که اسیرِ مِه شده.باز هم باروتها و سنگها، جیر جیر ش...
تا توانی هیچ درمانم مکنهیچ گونه چارهی جانم مکنرنج من میبین و فریادم مرسدرد من میبین و درمانم مکنجز به دشنام و جفا نامم مبرجز به درد و غصه فرمانم مکنگر نخواهی کشتنم از تیغ غممبتلای درد هجرانم مکنور بر آن عزمی که ریزی خون منجز به تیغ خویش قربانم مکناز من مسکین به هر جرمی مرنجپس به هر جرمی مرنجانم، ...
اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباشدل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر؟عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویماشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواندلشکر عشاق پرچمدار می خواهد مگر؟با زبان بیزبانی باره...
7هفت نصیحت مولانا •
گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود) •
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) •
اگركسی اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب) •
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) •
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) •
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا ) •
اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)
اي که با ناز نگاهت دلمو ديوونه کردي
پا گذاشتي توي سينم توي قلبم خونه کردي
اي که وقتي تو رو ديدم دل تنهام زير و رو شد
با تو بودن تو رو داشتن واسه من يه آرزو شد
طفلي قلب عاشق من به خودش مي گفت هميشه
آرزوي با تو موندن يه روزي راس راسي ميشه
ولي آرزوم بزرگ بود تو به ياد من نبودي
من با تو بودم هميشه ولي تو با من نبودي
تا تو رد مي شدي قلبم از تو سينه کنده مي شد
ميومد پشت چشامو منتظر يه خنده مي شد
تو که اخم مي کردي سنگدل قلب عاشقم مي ترسيد
همش از ترس جدايي حيووني دلم ميلرزيد
من که عاشق تو بودم چرا عشقمو نديدي؟
چرا قلب عاشقم رو تو به خاک و خون کشيدي
تو که اخم مي کردي سنگدل قلب عاشقم مي ترسيد
همش از ترس جدايي حيووني دلم ميلرزيد
من وتو چه سخت بهم رسیدیم
چه آسون از هم جدامون کردند
اونا که تو رو ازم گرفتند
ندونستند که چیکار کردند
نمیدونستند که تو دنیای منی
نمیدونستند که هر شب توی رویای منی
نمیدونستند که تو دنیای منی
نمیدونستند که هر شب توی رویای منی
دنیا نذاشت فدات بشم فدات شم
زمونه نذاشت باهات باشم فدات شم
برو و بدون بدون تو میمیرم
خدا نخواست فدای اون چشات شم
دنیا نذاشت فدات بشم فدات شم
زمونه نذاشت باهات باشم فدات شم
برو و بدون بدون تو میمیرم
خدا نخواست فدای اون چشات شم
فدات شم
من وتو چه سخت بهم رسیدیم
چه آسون از هم جدامون کردند
اونا که تو رو ازم گرفتند
ندونستند که چیکار کردند
نمیدونستند که تو دنیای منی
نمیدونستند که هر شب توی رویای منی
نمیدونستند که تو دنیای منی
نمیدونستند که هر شب توی رویای منی
دنیا نذاشت فدات بشم فدات شم
زمونه نذاشت باهات باشم فدات شم
برو و بدون ، بدون تو میمیرم
خدا نخواست فدای اون چشات شم
دنیا نذاشت فدات بشم فدات شم
زمونه نذاشت باهات باشم فدات شم
برو و بدون ، بدون تو میمیرم
خدا نخواست فدای اون چشات شم
فدات شم


باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.
وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم .
(دکتر علی شریعتی)
رایحه زندگی را با عطر گل یاس میتوان استشمام کرد.
نوای زندگی را با ترنم باران بر گلبرگ خاطرات میتوان سرود.
تمام زندگی را میتوان در رنگارنگی بهار سرسبزی تابستان زردی خزان و مرگ زمستان دید.
زندگی این نیست که بیایی و بروی
سر زندگی در گرو خاطراتمان .
عشقهامان رویاهایمان حسرتمان و سپس دل کندل از همه آنهاست.
خدایا !...
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست
داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را من خود خواهم آموخت نیاز وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن …
(دکتر شریعتی)
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت
تو زندگي من هستي
روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري ؟
گفت: به اندازه خورشيد
در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود
شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري؟
گفت: به اندازه ستاره هاي اسمان
نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود.
خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم.
’حمید مصدق
خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی
دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به
خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد
آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این
پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب
را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به
دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه
تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن
من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب
نداشت